هيچ دوست نداشتم كه اينجا خالي باشه از حضورم .
ولي عذرم موجهه . اسباب كشي داشتم . بالاخره كَندم . گياه پژمرده ام رو از خاك مونده و كهنه اش كَندم و آوردمش تو يه گلدون ديگه كاشتمش . حالا خيلي مونده تا جون بگيره تا دوباره پا بگيره . ولي مي گيره . بايد به پاش نشست . غمش رو خورد صبح تا شب نازش كرد ؛ آبش داد تا دوباره سرحال شه .
روح و روانم رو مي گم .
يه هفته اي طول كشيد سرم شلوغ بود ؛ جابجا كردن و چيدن و دل خونم رو آروم كردن و هي بغض كردن و خودم رو دلداري دادن آسون نبود ولي مي گذره .
عازم سفرم . اگه خدا بخواد .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 12:28  توسط زن
|
نفس های آخریه که می کشم ، برای همینه که وقتی دهنم رو باز می کنم تا اونجایی که ریه هام گنجایش دارن هوا رو می بلعم و بعد بیرون می فرستمش .
حس کسی رو دارم که می دونه فقط 48 ساعت زنده است . همه چیز رو با حسرت نگاه می کنم ، دلم برای همه چیز می سوزه .
دارم از دست می رم . دارم فنا می شم . دارم نابود می شم .
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:16  توسط زن
|
آسمون می غره ، می باره ، به دل من چنگ می زنه و درموندگیم رو صد برابر می کنه . تو خونه تنهام ، وقتی تنها میشم انگار یه چیزی می خواد منو بخوره ، می ترسم . مثه یه بچه می ترسم و دلم آشوب میشه . دلم میخواد از تنهایی فرار کنم . برم یه جای شلوغ ، یه جایی که آدمها گرم و صمیمی باشن .
من از تنهایی می ترسم . من از تنهایی خیلی می ترسم . من طاقت تنهایی رو ندارم .
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 20:48  توسط زن
|
قبول دارین که اصطلاح خاله زنک به خیلی از آقایون بیشتر میاد تا خانمها ؟ برای بعضی از آقایون آدم دلش میخواد یه چادر گل گلی کادو بخره که به رفتارشون بیاد .
یکی از این دست آقایون همکار ماست . یه جورایی همه از دستش شاکین ، البته ایشون تا حدودی هم حسود تشریف دارن . بطوریکه اگه یکی خونه بخره این آقا حتما یه تیکه ی کلفت بهش میندازه . این قضیه در مورد ماشین خریدن همکارها یا وام گرفتنشون و بقیه شرایط مشابه هم صدق می کنه . قدرتی خدا آمار زندگی همه رو هم داره . مثلا خبر داره و به دیگران هم خبر میده که آقای فلانی داره با زن دومش زندگی می کنه و مهریه ی زن اولش هم هر ماه از حقوقش کسر می شه !!! ایشون اخباری از این دست زیاد داره . از اونجایی که سن و سالش از همه ی ما بزرگتره یه جورایی برخورد کردن با این فضایل اخلاقیش برای من که سخته .
امروز اما صابونش به تن منم خورد . داشتم با رییس قسمتم صحبت می کردم بحث به روابط خانوادگی و این مسایل کشید . طرف برگشته با یه عالمه عذر خواهی و اینا میگه چند روز پیش آقای فلانی اومده میگه شما میخواید از شوهرتون جدا شید !!!!!!
طرف مکالمات تلفنی من رو مدتها رصد می کرده و این نتیجه گیری رو از بین صحبت های تلفنی من طی چند روز و با چند نفر بدست آورده .
از شدت عصبانیت نزدیک بود بزنم زن و بچه اش رو به وصال پول بیمه عمرش برسونم ها ...
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:52  توسط زن
|
واااااای که اگه بدونی اون تماس تلفنی و اون حرفها و گله ها چه تاثیر حیرت انگیزی تو رابطه من و مامانم گذاشته ....
سرم خیلی شلوغه مثه فرفره دارم دور خودم می چرخم . نگرانی و ترس های زیادی دارم . خدایا دستم رو محکم بگیر و قدم قدم همراهم بیا . من از اینکه تو دستم رو ول کنی خیلی می ترسم .
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:35  توسط زن
|

خدایا تمام زندگیم رو ، تمام هستی و نیستی ام رو ، تمام آینده ام رو به دنباله ی یه بادبادک بستم و فرستادمش هوا . خدایا وقتی بادبادکم به آسمونها رسید خودت مواظبش باش . خدایا نذاری بادبادکم کله کنه . نذاری طوفان بیاد و بادبادکم پاره بشه . خدایا زندگیم رو به خودت سپردم . خودت خدایی کن !
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 22:3  توسط زن
|
بالاخره به فرهنگ گفتگو دست پیدا کردم ، درست مثه یه آدم بالغ . چیزهایی بود ، حرفهایی بود ، دلخوری هایی بود که نزدیک ده سال رو دلم مونده بود . و من هر جا می رفتم خاکستر این آتیش رو با خودم جابجا می کردم . آتیشی که سالها بود خاموش شده بود اما خاکستر و سیاهی و دوده اش نمی ذاشت من زندگی رو یا روابط رو رنگی ببینم . همیشه در عذاب بودم و با کوچکترین جرقه ای منفجر می شدم و از من یه تیکه خاکستر دیگه به جا می موند .
این حریق توی رابطه من با مادرم اتفاق افتاده بود ... هر دومون از هم فاصله گرفته بودیم و کجدار مریض مراعات هم رو می کردیم اما امان از اون وقتی که از دست یکی مون در می رفت و حرفی که نباید گفته می شد اونوقت بود که دوباره شعله ها بود که برافروخته می شد .
اما من امروز مثل یک آتش نشان شجاع اطفاء حریق کردم . به مامانم زنگ زدم و از تمام دلخوری های کوچیک و بزرگ ، از تک تک جمله هایی که تو دلم رسوب کرده بود ، از همه و همه گفتم ... شاید نتیجه دراز مدت نداشته باشه اما به قدری سبکم ، به قدر سبکم که نگو ...
+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 23:36  توسط زن
|
از دنیا که سیر می شدم می آمدم اینجا ، روزهایم را می نوشتم تا سبک شوم . امشب اینجا هم سبکم نمی کند . سختم و سنگین !
+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 0:53  توسط زن
|
وقتی مادر داری یعنی حتما یکی از مخلفات سفره ات سبزی خوردن تازست !
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 22:47  توسط زن
|
حدود 3-2 ماه پیش ، مدتها بود که حال و روز خوبی نداشتم . با زمین و زمان درگیر بودم . بی هدف و بی انگیزه روزها رو شب می کردم و هیچ آینده ای برای خودم متصور نبودم . خلاصه به بن بست رسیده بودم اساسی . تا اینکه یه روز بر حسب اتفاق توی وبگردی هام به اینجا رسیدم . با ناباوری فایل ها رو دانلود کردم و شب ها وقتی به رختخواب می رفتم اونها رو گوش می کردم .
نمی خوام اینجا در مورد درستی یا نادرستی مباحثی که دکتر شاهین فرهنگ توی سخنرانی هاشون مطرح می کنند اشاره کنم . اما اون چیزی که برای من خیلی مهم بود این بود که تو لحظه های خیلی خیلی پر استرس و پر تنش زندگی ، که به هیچ عنوان آروم و قرار نداشتم ، وقتی با مشکلات و موضوعاتی درگیر بودم که هییییچ کس رو نداشتم که باهاش دردل کنم و این اضطرابم رو صد چندان می کرد ، من با گوش کردن این سخنرانی ها آروم می شدم . من به کمک این سخنرانی ها تونستم با خدا آشتی کنم ، زندگی شناور در اقیانوس متلاطم و پر طوفانی رو به او بسپرم و به خودش توکل کنم .
با الهام از این فایل ها که همه می تونن رایگان اونها رو دانلود کنن ، من شروع به کاری کردم که در تمام عمرم انجام نداده بودم ، روزی صدها بار اسم خدا رو صدا می کردم و خودم رو تو آغوش مهربونش می انداختم .
توی همین مدت کوتاه کلید قفل های زیادی تو زندگیم پیدا شدن .
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 16:49  توسط زن
|